در غفلت شیطان
انسان متولد شد.
بعد : . . .
خدا آرام آرام مرد .
ای کاش عزازیل بی عزت نمی شد !
چرا نوشتم؟
. . . روح درخت درد می کند . . .
در غفلت شیطان
انسان متولد شد.
بعد : . . .
خدا آرام آرام مرد .
ای کاش عزازیل بی عزت نمی شد !
چرا نوشتم؟
. . . روح درخت درد می کند . . .
درخت برگ
انسان . . . ؟
ای کاش انسان می فهمید
سایه بودن
روسپی گری است .
علیرضا
همه می گفتند :
عین بلور شده ای .
خودم را از صافی رد کردم
دروغ می گفتند ! تفاله داشتم .
یک دایره ی توخالی
جواب مسله ای بود
که زن در آن خودش را شمرد .
فواره
سمبول هوش بشریت بود .
هه . . . بی چاره انسان !
شعر دوم:
غباری به ذهن تان نشسته بود
اندیشه اش پنداشتید .
سیلی در میانه ی تن تان جامه تر کرد
عشق نامش نهادید .
امیدوارم بفهمید و بدون ترس از نام بزرگ نیچه نظرتون رو بگید . بعد ها اگر فرصتی دست داد بیشتر از این انسان شایسته خواهم نوشت و سعی خواهم کرد که معرفی اش بکنم .
شعر اول :
اندیشه داشتن ؟
باشد از آن به سروری می رسم !
اما ، اندیشه ورزیدن
خوش دارم که فراموشش کنم !
اندیشه ورز ؛
برئه ی اندیشه ها .
نمی خواهم
برده باشم
نه اکنون ، نه هیچ وقت !
شعر دوم :
آن را که خبر هاست
برای روز مبادا ،
بسیار می خموشد در خود .
آن که روزی ،
می خواهد آذرخشی برافروزد ،
باید که دیر زمانی ابر باشد .
دیگر باره
بارویی در پس و
بارویی در پبش
خورشید نظاره گر ایستاده است .
سقوط آسمان
در مخیله ی حقیر سمندر که زیر سنگ پنهان شده است ،
نمی گنجد
و حقیقت
بر پیکر پوسیده ی یک شاعر
به هیات نسترن های سرد سیر
سر برآورده است
***
ما روی شانه های نا هماهنگ زندگی هبوط کرده ایم
رویش بی وقفه ی بید ها و سپیدارها
و معمایی که در طی قرن ها تنها پوست تازه می کند
تا زندگی در مسیر عشوه ی چندش ناک نازک لبان
برای ورود به بستر تنگ شقایق ها ومرجان ها
سر خم کند
وصندلی های خالی
آینده را
در روز نامه های باطله ورق بزنند
سلام عزيزان
غزلي است از آقاي علي مقدم كوهي از دوستان بسيار عزيز و دوست داشتني من ، اميدوارم مورد توجه شما و مهمتر مورد نقد شما عزيزان قرار بگيره .
قصه شروع شد ، كه يكي بود يا نبود
سر گيجه اي عجيب زمين را گرفته بود
با يك مداد رنگي كوچك ، خدا كشيد:
يك منحني ، كه بعد شد گنبد كبود
زيرش نشست و يك شب پاييز حس گرفت
اول به چشم هاي تو زل زد :
- كسي نيود -
آرام و بي صدا قلمش را تراش داد
پس مخفيانه رنگ نگاه تو را سرود.
***
حالا هزار سال سياه است آسمان
كز كرده در شلوغي چشمت ميان دود
ديگر كسي به ياد نمي آورد تو را
آبي ترين بلندي بر ذهن ها عمود!
این هم غزلی والا از خانم زهرا ساری (زابل)
تا ناکجای قصّه ی تو رفتم اشتباه؟
آه،ای خدای وسوسه،ای تو! بُت گناه
آنقدر حرفهای من آلوده ی تو اَند
می ترسم آخرش بشود شعر پا به ماه
آخر تمام وسعتمان را ورق زدند
با دست های فقیر خداوند بی پناه
ما هم به کفر،نه!به حقیقت رسیده ایم
از ما خدای مانده سر راه را مخواه
باید تمام دلخوشی ام را کفن کنم
وقتی که سایه ی غزلم می شود سیاه
قسمتهای وبلاگ:
سلام به روي ماهتون ممنون كه سرزدين بي صبرانه منتظر نظرات شما هستم فعلا كم كاري مي كنم ولي قول مي دم در آينده ي نه چندان دور جبران كنم .
راستي يكي از هدف هاي من راه اندازي فضاي نقد در بين وب لاگ نويس هاي فارسي زبان هست خواهش مي كنم ما رو نقد كنين تا شما شروع كننده ي اين كار باشيد.
از لطف شما ممنونم .
اولين شعر ما از آقای علی مقدم
نان بود,
سفره بود,
زمستان گذشته بود
اندوه سال های پريشان گذشته بود
نان بود,
خانه بود , در و پنجره و ستون,
سقفی که از چکاچک باران گذشته بود.
ليوان و ديس و قاشق و نوشابه و يخ و . . .
شش اشتها,
که از مزه ی نان گذشته بود.
آقا حساب کن ريه هايم چقدر شد؟
اعلاست چشم عينکی ام روی هم چقدر؟
با خنده های زورکيم روی هم چقدر؟
آقا ببين دو پای مرا , آهوانه است؛
اين عکس بيست سالگی ام چار شانه است
آقا قبول: معده,کبد هم برای تو
اصلا دلم . . . بيا به جهنم براي تو
نان بود ,
سفره بود,
زمستان گذشته بود.
مردی بدون واسطه از جان گذشته بود
مردی که تکه تکه خودش را حراج کرد,
از خشم هولناک خدايان گذشته بود.
نان بود,
سفره بود,
کتاب و ترانه بود،
فصل سکوت کهنه ی انسان گذشته بود.
دومین شعر ما از بهزاد قاسمی عزیز
(ديوانه ی ۱)
نمی توانستم
تنها آنچه نوشته بودی باشم
به ناچار
افسون آئینه را بر چهره ات پاشیدم
اکنون
فصل تماشاست
لنگه ی گم شده ی نگاهت
و جستار بی آغاز و فرجامم .
======
(ديوانه ی ۲)
صبحانه :
چای شیرین
پنیر
قرص نان
وبه ناگاه
یک نفر
به شعاع نخستین دم بشر
کسی مشابه اولین نوشداروی قرن
شب نمائی دوره گرد و نخ نما
تلخ
تلخ
تلخ
با هیئت یک هاشور جامانده از کوچ نابهنگام عزیزترینت
یا
قلم موی نقاش
به جای ماه رنگ و رو باخته
روبه رویت بیدار می شود
در تو چیزی می کارد و. . .
سومین شعر از آقای علیرضا صادقی
فردا میدان شهر را دار می زنند .
تنفس ممنوع …
فردا . . .
بر ساقه های باغچه ،
بر برگهای بی اسم ،
نه . . .
بگذار بر ماندگاری جرعه جرعه ی ثانیه هایی که امروز سرکشیدیم،
نطفه های نزاده ی فردا قضاوت کنند .
هر چند :
فردا . . .
فردا میدان شهر را. . .